22:55

It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds...

Monday, November 02, 2009

Tuesday, October 27, 2009

مانیفست

اگر سترون بودن، پلکیدن به دور یک پیله تا ابدیت، و بازخوانی عقده های یک عمر و ندیدن هر آنچه با هسته ی کور نمیخواند ضد حماقت است مارا در دار و دسته ی احمق ها بشمارید

Wednesday, September 30, 2009

..

من دانشگاه را دوست دارم،
ولی از حراست میترسم!

Saturday, September 26, 2009

Ullmen

نوشته ی زیر عینا از وبسایت شخصی پروفسور آلمن، استاد علوم کامپیوتر دانشگاه استنفورد که کتاب معروفی در اتوماتها و نظریه ماشین دارند کپی پیست شده است. به نظر میرسد ایشان به مقدار زیاد از ایرانیها ایمیل های نامربوط در یافت میکنندT،
پاراگراف اول پاسخ آلمن به ایرانیان::
"
Answers to All Questions Iranian
Every few weeks I get an email from someone claiming to live in Iran. They usually have a Hotmail account or Yahoo mail account; some even managed to get a gmail account. They have a question for me, ranging from technical ("Is it true that all grammars can be put in an unambiguous form?", "Is there a theory that information can be neither created nor destroyed?") to the political ("Why did the US shoot down an Iranian airliner/take land from Native Americans/Depose Mossadegh, etc. etc.?", or "How do I justify 'Zionist crimes', etc.?").
"

Monday, September 21, 2009

روزگار به طرز ناغریبانه ای سخت است نازنین

روزگار هیچ غریب نیست نازنین
روزگار سختنیست نازنین اما چه غریبانگی ای با آن برای بشر،
که تاریخِ حیاتش با تازیانه و آنش آمیخته است
نازنین از یاد مبر که پیش از ما چه بسیار عشقها که در پستوی خانه ها نهان گشته
و چه بسیار چراغها که شبانه به قتل رسیده اند
توهم سعادت در لالایی کدامین مادربزرگ شکل گرفت؟
آیا شرح حال قصر پادشاهی ظالم نبود؟
سالهاست که انسانیت قربانی شام شیاطین میگردد
و انسان کماکان روز سبز خوشبختی را در مخیله اش به تصویر میکشد
و کیست که جسارت کند که بپذیرد که خورشید هرگز زنده نبوده

Saturday, September 05, 2009

واجب کفایی

مسئول مصاحبه با داوطلبان:می دونی چرا در اسلام جهاد با دشمن واجب کفایی یه؟
داوطلب:چون در صورتیکه امید به پیروزی وجود داشت چند نفر بمونن توی مملکت که پادویی حکومت رو بکنن و حکومت لنگ نمونه

Wednesday, August 12, 2009

برای نفسهایمان

*:این پست خطاب به شخصی خاص نوشته شده لطفا کامنت نامربوط نگذارید
نفسم را بو بکش
شوق را تنفس کن
تمنا را دریاب
نفست را به جفت گیری با نفسم وادار
بگذار تا تنم تنت را بمکد
در من جوانه بزن
در من لانه کن...

Monday, August 03, 2009

رسم روزگار چنین است

درخت را برایش مراسم ترحیم نمیگیرند وقتی پوسیده باشد
درخت را به بهترین روش که ممکن باشد قطع میکنند و پس از قطع، ریشه ها و بقایایش را از زمین در می آورند
و بی معطلی به فکر کاشتن نهالهای جدید می افتند
رسم روزگار چنین است

Wednesday, July 22, 2009

بیرون

بیرونو نگاه نکن
اون بیرون همه تب دارن،
پرده هاروبکش، شیشه ی ماشینو بده بالا
هدست رو از گوشت در نیار
با کسی حرف نزن
اون بیرون همه اش کابوسه

Tuesday, June 30, 2009

کلیشه

دختر همین که آرام آرام روی سنگفرش قدم میگذاشت زمزمه ای از پشت سر شنید:
خانوم.-آهنگ صدا شبیه صدای گوینده های قصه ی شب رادیو دلنشین بود-
از این فکر که چند سالی میشود که پیشنهاد خیابانی نداشته خنده اش گرفت
خنده اش را فرو خورد و به سمت صدا برگشت:
یک مرد سبزه رو، سی، سی و پنج ساله با قد و قامت بلند و چهره ای که جذابیتی برای دختر نداشت
-خانوم شرمنده قصد جسارت ندارم
-بله؟؟
-خانوم من مزاحم نیستم فقط میخواستم بدونم اینی که دستتونه حلقه س یا انگشتر
دختر بازهم به چهره ی مرد نگاه کرد
به نظرش رسید که پوست صورت مرد به شدت کدر و پرجوش است، اندکی تامل کرد، با صدای آرام و کودکانه ای جواب داد:
-حلقه است

Saturday, June 06, 2009

انسان است این

"و آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت"*
آری خورشید به یکباره سرد شد
در سرزمینهایی که گاهِ روز بود مردم دیدند که خورشید خاموش و سرخرنگ شد
و در سرزمینهایی که گاه شب بود دیگرهرگز روز نشد
و مردم فریاد زدند:
خورشید را چه میشود
و دانشمندان علوم طبیعی تنها پاسخ دادند که این اتفاقی نامرسوم است!
و فلاسفه سر به بیابان نهادند
و کودکان در تاریکی لولیدند
***
آری
انسان است این
بی هیچ دانشی از بیرون تنگ خویشتن
گره خورده در خود
چون کلاف نخی که به هرسو می نگرد امتداد نخ را می بیند
بی هیچ ردّی از آغاز یا انجام


*دو خط اول قسمتی از شعر فروغ هستند

Sunday, May 24, 2009

بازوانت

همه شب برای بازوان تو بود که سراسیمه و خسته می دویدم..

Saturday, May 09, 2009

کش آمده ام..

انگشتان من کش می آیند
سلولهایم روی هم بند نمیشوند
انگشتان من از شدت بی شکلی روی زمین سرازیر میشوند
من مثل برنجی که مادرم دیرموقع روانه ی آبکش کند وارفته ام
من یک خط دراز افقی شده ام که مدام در راستای افق کشیده تر میشود
و کیست که بگوید خطی به طول بینهایت و ضخامت صفر، نامریی نیست؟

Monday, April 20, 2009

اینجا کارگران مفتند!

در این کارخانه کارگران مفتند
در این کارخانه کارگران نه برای چیزی از جنس نان، که چیزی از جنس وعده ی یک نان در فرداها
و یا چیزی از جنس نوشته ای شدن بر تاریخ
سخت کار میکنند

در این کارخانه کارگران از میان مردم به پشت میزهای تنهایی رانده میشوند
در این کارخانه کارگران سخت تخت، کم بُعدی تا سطح یک کاغذ، یا چند کاغذ میشوند
در این کارخانه کارگران با اشتیاق از خود کاغذ سیاه میسازند
و بی انتظار هیچ مزدی در رویای تاریخ شدن در پشت میزهای تنهایی سخت کار می کنند
اینجا شریف است، کارخانه ی کاغذ سیاه کنی صنعتی شریف...

Monday, March 16, 2009

هیچِش من

و من یک روز «هیچ» را دیدم
و من از «هیچ» نترسیدم
من به «هیچ» نزدیک شدم
من چند وقتی با «هیچ» همزیستی کردم

تا اینکه یک روز سرد پاییزی
که باد کاجهای سبز را با برگهای زرد و نارنجی چنار می آراست
«هیچ» به درون من رخنه جست
و شروع کرد به بزرگ شدن درون من
و من پوسته ای شدم بسان بادکنکی از هوا، معلق در درون هوا
و من نازک و نازک تر میشدم

یک روز که مرده شده بودن خورشید بروز هر نشانه ای از فصلی خاص را ناممکن ساخته بود پی بردم که «اجتماع»ی شده ام از خطوط یک بعدی معلق در فضا
به اطراف نگاه کردم:
همه چیز تکه پاره هایی معلق بود در اقیانوس عظیمِ «هیچ»

26/12/87